9494

دلم این روزا یه چیزهایی می خواد.....یه چیزهایی که قبلا نمی خواست....می دونم این خاصیت آدم هاست که هروقت به آرزوهاشون می رسن باز هم آرزوهای جدید دارن و باز هم دلها چیزهای جدید می خوان......این روزها همان قدر که لبریز هستم از استرس و نگرانی و شادی و خوشحالی و بیتابی و بی قراری همان قدر هم کلافه هستم.....تمام روز پس ذهنم این فکر که چند روز مانده تا عروسی می رود و می آید.....مهم نیست در حال انجام چه کاری باشم.....به هر حال فکرم مشغول است.....خیلیییییی مشغول.......گاهی از این همه شلوغی خسته می شم گاه

می خواهم زندگی کنم.....

دلم این روزا یه چیزهایی می خواد.....یه چیزهایی که قبلا نمی خواست....می دونم این خاصیت آدم هاست که هروقت به آرزوهاشون می رسن باز هم آرزوهای جدید دارن و باز هم دلها چیزهای جدید می خوان......این روزها همان قدر که لبریز هستم از استرس و نگرانی و شادی و خوشحالی و بیتابی و بی قراری همان قدر هم کلافه هستم.....تمام روز پس ذهنم این فکر که چند روز مانده تا عروسی می رود و می آید.....مهم نیست در حال انجام چه کاری باشم.....به هر حال فکرم مشغول است.....خیلیییییی مشغول.......گاهی از این همه شلوغی خسته می شم گاهی هم دلم می خواهد این روزهای تکرارنشندنی طولانی تر شوند.....آنچه که به وضوح در دلم احساس می کنم و گاهی عمیقا منو می لرزونه بی قراریست......من همیشه خیلی صبر کردم.......همیشه......و خوب که فکر می کنم این مدت هم خیلیییییی صبر کردم.......و الآن مقداری خسته ام......۴ سال هست که من در این خانه زندگی می کنم......سه سال تنها و یکسال و دو ماه هست که همسرم هم به من پیوسته........و دقیقا یکسال که وسایل جهزیه هم به ما پیوسته ان.....دقیقا پارسال ماه رمضان بود که به اصرار پدرم و به خاطر نگرانی از کمبود جنس تو بازار ما اقدام به خرید یخچال و گاز و ظرفشویی و لباس شویی و کریستال و قابلمه و.....کردیم....که الآن بسیار راضی هستیم از این کار چون نه تنها با هزینه ای که ما کردیم الآن یک قلم از اون جنس ها را می شه خرید فقط بلکه اصلا جنس لوازم من در بازار نیست..........بله یکسال هست که ما دکوراسیون خونه را تغییر دادیم و یخچال و فرگاز که در انباری جا نمی شدند در هال هستند درست روبروی من.......و بعد از اینکه انباری پر شد تمام این یکسال هر چیزی که خریدیم  کنار اینها و روی اینها گذاشتیم.....دیگه کل خونه داره می شه جهاز.......و من از طرفی با دیدنشون خوشحالم و از طرفی خسته شدم از این وضع......هزار بار برنامه ریزی می کنم برای این روزها اما انجام نمی شن چون ذهنم درگیره چون بی قرارم...چون کار دارم.....چون دیگه شبا خوابم نمی بره.....ساعتها طول می کشه تا من به تمام کارهام و برنامه هام فکر کنم......هر روز با خودم درگیر می شم سر مسئله کارهای فارغ التحصیلی و اصلاحات پایان نامه اما انگار اصلا تمرکز ندارم حتی اندازه سر سوزن......دلم می خواست بعد از عید سریعا کارهای اصلاحات و فارغ التحصیلی را انجام بدم و حتی شروع کنم درس خوندن برای دکترا اما نشد.......نمی شه......نمی تونم این قدر فشار بیارم.....تنها کاری که الآن فشار می یارم به خودم انجام بدم که به عروسی مربوط نمی شه کارهای فارغ التحصیلی هست........چیزی که این روزها دلم می خواهد این است که مهر ماه که بشود من در خانه خودم باشم.....همه چیز ردیف باشد........من آرام باشم......و بتوانم بار هم برای خودم برنامه ریزی کنم و بر اساس آن پیش برم.......دلم می خواهد درس بخوانم.......هدف داشته باشم........آرام باشم.......دلم می خواهد زندگی کنم.....نه اینکه الآن زندگی نکنم....نه...........قبلا هم گفتم این روزها برای من مثل رویاست.....اما طعم زندگی واقعی ندارد.......من هدف بزرگی ندارم......نمی شود که تنها هدف من لباس عروسم و آرایشم و عروسی باشد.....نمی شود.....عمیقا گیجم.......نمی دونم......هم می شود که این روزها تنها فکرم عروسی باشد هم نمی شود.....اما می دونم که حس پوچی می کنم......دلم برنامه ریزی می خواهد...دلم یاگیری می خواهد.......دلم می خواهد کتاب بخوانم.....موسیقی خوب گوش کنم.......درس بخوانم.......کار کنم.......دنبال کار خوب باشم.......دلم می خواهد تلاش کنم......هدفی داشته باشم و برای رسیدن به آن تلاش کنم.......به هر حال چیزی نمانده.........دو ماه دیگر تمام می شود این مرحله و یک مرحله دیگه شروع می شود......آینده ای شروع می شود که بر خلاف آنچه ندا نوشته من روشن می بینمش............

این روزها خدا رو بسیار نزدیک احساس می کنم......وقتی همه چیز خوب پیش می رود و مطابق میل همه را لطف خدا می دانم......و باز هم توکل می کنم به خدا.......سخت ترین مرحله ای که مانده پیدا کردن خانه هست......از یکشنبه به بنگاه ها سر می زنیم و دنبال یک خونه خوب هستیم......و من حتی در نا امیدترین لحظاتم حتی برای یک ثانیه هم باورم نمی شود که خدای بزرگ و مهربانم که تا اینجا همه چیز را با رحمت بی کرانش حل کرده اینجا ما را رها کند و دستمان را نگیرد......باز هم توکل کردم به خودش و مطمئنم...مطمئنم اینبار هم همانی که می خواهیم می شود انشالله......و علی رغم اینکه من همیشه در مواقع نگرانی سریعا اشکهایم جاری می شد و توی دلم خالی.....و سریع رو به قبله می نشستم و به خدا التمااااااس می کردم و از ترس هایم می گفتم و نگرانی هایم......اینبار محکم ایستاده ام.......و امید و توکل را ته دلم محکم نگه داشته ام......و هییییییچ شکی ندارم به خدا.......به بزرگی و حکمت و رحمتش......بسیاری وقت ها بود که من از مسائل و مشکلات ترسیدم وو با اینکه امید داشتم و توکل می کردم اما ترس هم داشتم.......و پیش خدا رفتم و از خودش کمک خواستم و همیشه می گفتم توکل به خدا اما می دانستم کسی که به خدا توکل می کند نمی ترسد......به هر حال گاهی مشکلات همان طور که می خواستم حل شدند و ترس و نگرانی من بی فایده بود و گاهی هم آن طور که من می خواستم حل نشدند اما باز هم ترس و نگرانی من بی فایده بود و خدا خودش طوری که صلاحم بود مسائلو حل کرد.......حتی بهتر از چیزی که من بتوانم فکرش را بکنم......و من در این میان آموختم که ترس بی فایده است.....و آموختم که خودمو باید به خدا بسپارم.....و آموختم که اگر در دل من توکل جا دارد ترس نباید جایی داشته باشد......و الآن که توکل کردم به خدا محکم شده ام.....این قدر محکم که نمی ترسم.......حتی با تصور بدترین شرایط هم نمی ترسم.......من هستم و خدا......وقتی من تلاش کنم و توکل خدا هم همه چیز را حل می کند گاهی هم سختی لازم است برای درس گرفتن.......این روزها من همسرمو مادر و پدر نگرانمو دلداری می دهم....سعی می کنم محکم باشم.........محکم که اونها به من تکیه کنند.......محکم که روزی که از این مرحله گذشتم وقتی به پشت سرم نگاه می کنم با افتخار بگم که من قوی بودم......همان طور که الآن وقتی به این ۸ سال نگاه می کنم با افتخار می گم من صبور بودم....صبور.....پدرم وقتی گفت در زندگی زمانی که به عقب برگردی و ببینی که با تلاش و پشت و کار و صبر سختی ها را پشت سر گذاشته ای اعتماد به نفس به دست می آوری و باعث می شود به خودت اعتماد و اطمینان بیشتری داشته باشی بهترین درس به من داد.......می خواهم محکم باشم........محکم و قوی و صبور و آرام......با تلاش و پشت کار فراوان.......می خواهم زندگی کنم.........بدون ترس بدون هراس........... 

*         *          *

اصلا نمی دونم از چیزهایی که نوشتم سر در آورید یا نه.......اما کاملا ذهنمو تخلیه کردم روز کاغذهای مجازی.......احتیاج داشتم بنویسم......فقط همین......امیدوارم احساسامو درک کنید......انشالله به زودی برمی گردم........خیلییییی زود........نمی گم کی که باز بدقول بشم مثل قبل فقط می گم زود می یام.......شاید حتی با عکس.......لطفا فراموشم نکنید........این روزها به شدت محتاج دعاهاتون هستم دوستای خوبم.......حسابی دعام کنید......باز هم از اینکه نمی تونم زیاد سر بزنم و نظر بدم شرمنده.......جبران می کنم.......

- نظراتو هم به امشب حتما جواب می دم و  تایید می کنم.....از همتون بابت نظراهاتون ممنونم......

امتیاز بدهید :
| امتیاز : 3
موضوع : | بازدید : 283
برچسب ها :
+ نوشته شده در يکشنبه 13 مرداد 1392ساعت 8:10 توسط 9494 |